بچه غول بی شاخ و دم
خطی ز دلتنگی...
چه بچه غول خرفتی! بعد اینه همه مدت اومده که بپرسه "دنیا چرا اینجوریه بچه ها؟" : من بید شده ام! لای لباس های پشمی/ ژاکت های قدیمی/ پیراهن های تابستانی حفره های کوچک حفر می کنم. به خیال اینکه تونل های دراز به نور خواهند رسید. اما تنها از این کنج کمد به کنج دیگرش می رسم. من بید شده ام... کند پرواز میکنم/ زود به دام می افتم/ راحت جان می دهم!* *مریم مومنی دیروز مسئول بردن یک بچه چهارساله به بیمارستان برای دیدن خواهر تازه به دنیا آمده اش، بودم. بیست بار آستین چپ کاپشنش را چک کردم ببینم دستش لابه لای آستر گیر نکرده باشد، که دستش حتما بیرون آمده باشد. مادربزرگه که مرد بردیمش پیچوندیمش لای یه پارچه سفید، بعد مثل دونه های گیلاس که بچگی ها توی یه گودال خاک میکردیم به این امید که یه روز سبز شه و درخت، خاکش کردیم توی یه گودال. من داشتم لای خرماها بادوم هندی میگذاشتم و هی تند تند روی خاک مادربرگه آب میریختم که دیدم لبخندِ مادربزرگه جا مونده روی جالباسیِ میخ شده روی دیوار. حتمن لحظه مرگش حواسش حسابی پرت شده که لبخندش را جا گذاشته اینجا، هر چند جالباسی میخ شده روی یک دیوار جای مناسبی برای آویختن یک لبخند نیست، هر چند صبح یک روز آفتابیِ شهریور ماه وقت خوبی برای مردن نیست...اما خب مادربزرگه بود دیگر. حالا هر درختی که سبز شود هر جایی، پیوند خونی دارد با پیرزن قصه گوی پر لبخند بچگی های من... به شکم که میخوابید همیشه میگفت من جوری میخوابم که خدا از اون زاویه ای که آدمو میبینه واریس پشت زانوهامو ببینه اما اشکامو نه! آدمی که می شکند و بعد خودش بلند میشود، دست و رویش را می شوید و چسب میزند خودش را آرام و با حوصله. آدمی که دور چشمهایش را خط یادگاری میکشد و مثل درختهای چند صد ساله خطی به خط های دور کمرش اضافه میشود. آدمی که شباهت عجیب و غریبی دارد با تمام غول های بی شاخ و دمِ کج و کوله دنیا. ...لمسم که میکنی مرد من! سر میزند زنی از من بیرون که روی لبه تیز تمام A4هایش میرقصد و سالاد گوجه و خیال را ضمیمه بوی قرمه سبزی سرش میکند و با تارهای پخش و پلای گیسوانش که لابه لای شاخه های درختان گیر میکند مدام آهنگ های نمناک میزند و آوازهای بیصدا پچ پچه میکند با خودش مدام مدام... ریزش مو زشت و پیرش کرده، باید تقویتش کنم.... چشمهای تو را میکشم! یه روزی روزگاری یه بچه غول بود که...............یه بچه غول موند!
فرعی:هُی آسمونِ گدا حوصله منم سر رفت چه برسه به این برف پاک کنای بیچاره که سه چار ماهه زل زدن تو چشمای آبی گنده ت...یکم ببار. با بی احترامی. بچه غول محترم. رو... رو... رو... رو... زیر... زیر... زیر... زیر... زیر و رو شد زندگیم بسکه هی بافتم خیال آمدنت را پشت پنجره رو به سفیدی برفها!
| Design By : Night Melody |
