تبليغاتX
بچه غول بی شاخ و دم

بچه غول بی شاخ و دم

خطی ز دلتنگی...

 

چه بچه غول خرفتی! بعد اینه همه مدت اومده که بپرسه "دنیا چرا اینجوریه بچه ها؟"

:

من بید شده ام!

لای لباس های پشمی/ ژاکت های قدیمی/ پیراهن های تابستانی

حفره های کوچک حفر می کنم.

به خیال اینکه تونل های دراز به نور خواهند رسید.

اما تنها از این کنج کمد به کنج دیگرش می رسم.

من بید شده ام...

کند پرواز میکنم/ زود به دام می افتم/ راحت جان می دهم!*

*مریم مومنی

خط خطی شده در Mon 7 May 2012ساعت 12:31 توسط بچه غول| |

چهار ساله بودم که خواهره اعلام کرد قصد دارد به دنیا بیاید. اغلب خواهرهای دنیا همینطوریند. چشم این را ندارند که ببینند یک بابا تمام دفتر فنریهای دنیا را فقط برای یک نفر بخرد. دقیقا صبح یک روز پاییزی به زور خودش را جا کرد توی زندگی ما. من خواب بودم، بیدار که شدم دیدم مامانه نیست. من ازینکه بیدار شوم و ببینم مامانه کنارم نیست متنفرم. (هنوز هم همینطوریم!) باید یک نفر حتما کنار آدم باشد که مدام گوشزد کند: "صورتت را بشور. موهایت را شانه کن. صبحانه بخور. اتاقت را تمیز کن." وگرنه آدم این همه کار سخت را هر روز فراموش میکند. یک نفر باید باشد که سر ظهر با یک لیوان آب پرتقال خنک وارد اتاقت شود. گاهی موهایت را برایت ببافد. صدای آواز خواندنش را از توی آشپزخانه بشنوی و توی دلت با او بخوانی. بوی سوپ و قرمه سبزی راه بیندازد توی خانه و باشد. همیشه باشد. می بینید چه آدم روده درازی شده ام تازگی ها! نمیدانم شاید تاثیر بارانی باشد که دیروز بارید. بچه غول ها همیشه باران که میبارد یک بلایی سرشان می آید. بیدار شدم و دیدم که مامانه نیست. مادربزرگه بود که صورتم را شست، موهایم را شانه کرد، صبحانه خوردیم و راه افتادیم. این نوع خونسردیها همیشه یعنی اینکه یک اتفاقی افتاده! کاپشن قرمز رنگم را باید می پوشیدم. آستر آستین چپش پاره شده بود و فقط مامانه می دانست آن را طوری دستم کند که دستم لابه لای آستر گیر نکند. تمام مدت راه، از خانه تا بیمارستان، دستم لابه لای آستر گیر کرده بود.

دیروز مسئول بردن یک بچه چهارساله به بیمارستان برای دیدن خواهر تازه به دنیا آمده اش، بودم. بیست بار آستین چپ کاپشنش را چک کردم ببینم دستش لابه لای آستر گیر نکرده باشد، که دستش حتما بیرون آمده باشد.

خط خطی شده در Wed 23 Feb 2011ساعت 12:21 توسط بچه غول| |

 

مادربزرگه که مرد بردیمش پیچوندیمش لای یه پارچه سفید، بعد مثل دونه های گیلاس که بچگی ها توی یه گودال خاک میکردیم به این امید که یه روز سبز شه و درخت، خاکش کردیم توی یه گودال. من داشتم لای خرماها بادوم هندی میگذاشتم و هی تند تند روی خاک مادربرگه آب میریختم که دیدم لبخندِ مادربزرگه جا مونده روی جالباسیِ میخ شده روی دیوار. حتمن لحظه مرگش حواسش حسابی پرت شده که لبخندش را جا گذاشته اینجا، هر چند جالباسی میخ شده روی یک دیوار جای مناسبی برای آویختن یک لبخند نیست، هر چند صبح یک روز آفتابیِ شهریور ماه وقت خوبی برای مردن نیست...اما خب مادربزرگه بود دیگر. حالا هر درختی که سبز شود هر جایی، پیوند خونی دارد با پیرزن قصه گوی پر لبخند بچگی های من...

خط خطی شده در Tue 19 Oct 2010ساعت 13:43 توسط بچه غول| |

 

به شکم که میخوابید همیشه میگفت من جوری میخوابم که خدا از اون زاویه ای که آدمو میبینه واریس پشت زانوهامو ببینه اما اشکامو نه!

 

خط خطی شده در Tue 3 Aug 2010ساعت 21:43 توسط بچه غول| |

من آدم دل لرزه های بیخودم.

 آدمی که می شکند و بعد خودش بلند میشود، دست و رویش را می شوید و چسب میزند خودش را آرام و با حوصله.

آدمی که دور چشمهایش را خط یادگاری میکشد و مثل درختهای چند صد ساله خطی به خط های دور کمرش اضافه میشود.

آدمی که شباهت عجیب و غریبی دارد با تمام غول های بی شاخ و دمِ کج و کوله دنیا.

...لمسم که میکنی مرد من! سر میزند زنی از من بیرون که روی لبه تیز تمام A4هایش میرقصد و سالاد گوجه و خیال را ضمیمه بوی قرمه سبزی سرش میکند و با تارهای پخش و پلای گیسوانش که لابه لای شاخه های درختان گیر میکند مدام آهنگ های نمناک میزند و آوازهای بیصدا پچ پچه میکند با خودش مدام مدام...

 

خط خطی شده در Mon 5 Jul 2010ساعت 14:48 توسط بچه غول| |

عقلم درد میکند.عقلم تیر میکشد.دندان در می آورد.و این به گمانم یعنی که عاقل شدن درد دارد.

خط خطی شده در Sun 13 Dec 2009ساعت 19:27 توسط بچه غول| |

قلم موی نقاشی هایم ضعیف و لاغر شده،

ریزش مو زشت و پیرش کرده،

باید تقویتش کنم....

                           چشمهای تو را میکشم!

خط خطی شده در Mon 31 Aug 2009ساعت 16:11 توسط بچه غول| |

یه قصه خیلی واقعی:

یه روزی روزگاری یه بچه غول بود که...............یه بچه غول موند!


فرعی:هُی آسمونِ گدا حوصله منم سر رفت چه برسه به این برف پاک کنای بیچاره که سه چار ماهه زل زدن تو چشمای آبی گنده ت...یکم ببار.

                                                                     با بی احترامی.

                                                                      بچه غول محترم.

خط خطی شده در Fri 29 Aug 2008ساعت 16:46 توسط بچه غول| |

یک رج زیر...یک رج رو...یک رج زیر...یک رج رو...

            رو...         رو...         رو...       رو...

    زیر...        زیر...        زیر...       زیر...

زیر و رو شد زندگیم بسکه هی بافتم خیال آمدنت را پشت پنجره

                                                                          رو به سفیدی برفها!

خط خطی شده در Sun 13 Jan 2008ساعت 7:56 توسط بچه غول| |

یک روز صبح که نزدیکای ظهر بود و من تازه از خواب بیدار شده بودم پرده پنجره را بیخودی کنار زدم و با دیدن خیابان پر از برف بیخودی خر کیف شدم و با خودم فکر کردم من چقدر همینطوری بیخودی برای خودم خوشبختم که از دیدن خیابان پر از برف بیخودی خر کیف میشوم و با شنیدن حرفهای عاشقانه از تنها مردی که بند ساعتش چرمیست هم ایضا!

 

خط خطی شده در Wed 26 Dec 2007ساعت 11:33 توسط بچه غول| |

Design By : Night Melody